تبليغاتX
ما ایرانی هستیم - کوروش بر قلبها حکومت ميکرد

ما ایرانی هستیم

چو ایران مباشد تن من مباد

کوروش بر قلبها حکومت ميکرد

کوروش بر قلبها حکومت ميکرد

کوروش دوم از كشورگشاياني بوده است كه بيش از هر كشورگشاي ديگر او را دوست مي‌داشته‌اند. او پايه‌هاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيكو قرار داده بود. دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند و به همين جهت در جنگ با كوروش مانند كسي نبودند كه با نوميدي مي‌جنگد و مي‌داند چاره‌اي ندارد جز اينكه بكشد يا كشته شود. ايرانيان، كوروش را پدر و يونانيان او را سرور و قانونگذار مي‌ناميدند و يهوديان او را به منزله مسح شده پروردگار محسوب مي‌داشتند. او پادشاهي بود كه بر جان مردم حكومت نمي‌كرد، بر قلب آنان حكم مي‌راند. اما با تمام صفات و خوبي‌هايي كه داشت بالاخره در سال 529 ق.م در جنگ با قبايل ماساگت (Massagetes) كه از قبايل گمنام سواحل جنوبي درياي خزر بودند، كشته شد.
كمبوجيه اول پادشاه پارسوماش (پارس) و انشان با دختر آستياگ پادشاه ماد و سلطان متبوع خود ازدواج كرد. اين ازدواج اهميت خاندان هخامنشي و فروغ دو دولت متحد را تحت لواي يك تاج و تخت نشان مي‌دهد. از اين وصلت كوروش بزرگ به وجود آمد، او پايتخت خود را در پاسارگاد قرار داد. كوروش پس از متحد ساختن قبايل پارس، با آستياگ از در مخالفت درآمد و پس از غلبه بر او، اساس شاهنشاهي هخامنشي را پي‌ريزي كرد. با اين پيشامد، تغيير قابل ملاحظه‌اي در اوضاع ايجاد نشد، چون غالب و مغلوب هر دو از يك نژاد بودند و تقريبا مذهب و آداب و رسوم واحدي داشتند. مادها از اين پس متحد پارس‌ها به شمار آمدند و با آنها رفتار رعيت و مردم مغلوب نمي‌شد. بدين ترتيب كوروش بزرگ در سال 559 ق.م دولت ماد را ساقط كرد و حكومت هخامنشيان را با قدرت تمام تاسيس كرد. به سال 546 ق.م كرزوس پادشاه ليدي كه از تشكيل شاهنشاهي جديد نگران بود، تصميم گرفت به پارس حمله كند. او پس از عقد پيمان و اتحاد با يونانيان و دولت مصر، قواي انبوهي از داوطلبان مزدور گرد آورد و از رود هاليس گذشت. كوروش با شتاب خود را به وي رسانيد و قواي كرزوس را شكست داد. چنانكه معروف است، يكي از علل پيشرفت كوروش، وجود تعداد زيادي شتر در سپاه وي بود كه موجب وحشت اسبان ليدي شد، زيرا اسبان ليدي از ديدن جانوري كه تا آن موقع نديده بودند، متوحش شدند و از جنگ خودداري كردند. كرزوس اسير شد و سراسر ليدي و ايوني صحنه قلمرو پارس‌ها شد.
دكتر اردشير خداداديان كارشناس تاريخ باستان و استاد دانشگاه شهيد بهشتي در مورد كوروش و اقدامات او مي‌گويد: «وقتي كه ليدي به تصرف كوروش درآمد گام اول بحران برداشته شد و ثروت زيادي به تصرف كوروش درآمد. وقتي سرزمين ليدي را ترك كرد كرزوس را به عنوان مامور نظامي خود انتخاب كرد. او بعد از تصرف ليدي، اقوام شمال و شرق را سركوب كرد و به صورت مسالمت‌آميز با آنان گفت‌وگو و آنان را مطيع خود كرد. او اُسرا را به كار گرفت و در جنگ‌ها از آنها استفاده مي‌كرد. از خود كوروش كتيبه‌اي وجود ندارد. خشت اين بنا را كوروش گذاشت كه بايد اسرا را مطيع خود كرد.» كوروش پس از غلبه بر كرزوس به نواحي بلخ و سغد و رخج و سيستان لشكر كشيد و آن نواحي را تسخير كرد. كوروش از رود جيحون عبور كرد و به سيحون كه سرحد شمال شرقي كشور را تشكيل مي‌داد رسيد و در آنجا شهرهاي مستحكم به منظور دفاع و جلوگيري از حملات قبايل آسياي مركزي بنا كرد.»
دومين اقدام رسمي كوروش فتح بابل در زمستان 539 ق.م يا بهار 538 ق.م بود. بابل به علت ثروتمند بودن براي كوروش اهميت داشت ولي كوروش بايد از درون بابل اطلاعاتي را به دست مي‌آورد. او از يك نظام امنيتي و جاسوسي قوي متشكل از انسان‌هاي صاحب‌نظر و وفادار برخوردار بود. دو گروه براي اين كار وجود داشتند يكي عوامل جاسوسي و ديگري تيره‌اي از مغان مخلص كه براي به‌دست آوردن اطلاعات از بابل از اين دو گروه استفاده كرد. آن زمان پادشاه بابل نبونيد بود. نبونيد خود را خدا مي‌دانست، به معابد مردوك (خداي سنتي) اعتنا نمي‌كرد و باعث نارضايتي مردم شد. براي اينكه كوروش بتواند مردم را عليه بابل بشوراند يك دستاويز كافي نبود او بايد زمينه را براي ورود به بابل فراهم كند. او راه‌هاي كارواني را مختل كرد و با ايجاد اختلال در جاده‌هاي كارواني بحران به وجود آمد. وقتي كوروش وارد بابل شد از او استقبال كردند. ورود كوروش به بابل همانند يك رژه نظامي بود. كوروش در بابل اقدامات مهمي انجام داد. او نسبت به اديان سرزمين‌هاي ديگر سعه صدر داشت او از موبدان پول لازم را گرفت تا معابد را بازسازي كند. افراد صاحبنظر را جمع كرد و از اوضاع و احوال بابل اطلاعات لازم را گرفت و خود شخصا بر يهوديان آنجا نظارت كرد. كوروش وقتي بابل را فتح كرد به آرام كردن اوضاع كشور پرداخت. با تصرف بابل، بزرگ‌ترين شاهنشاهي مشرق قديم را به وجود آورد. در بابل منشور معروف خود را در زمينه احترام به آزادي مذهب و حقوق ملل مغلوب صادر كرد.
بعد از فتح بابل يك مشكل براي كوروش وجود داشت، هنوز شمال شرق ايران كاملا از دست افراد خالي نشده بود و كساني بودند كه كوروش آنها را كم اهميت مي‌دانست ولي خطرناك بودند، از اين اقوام باقي‌مانده ماساژت‌ها (ماساگت‌ها) بودند، يونانيان مي‌گفتند اينها همان هپتاليت‌ها (هياطله) بودند كه بعدها خسرو انوشيروان ساساني آنها را از بين برد.
دكتر اردشير خداداديان در اين زمينه اعتقاد دارد كه: «كوروش آنقدر پيشرفت عقلي مانند خسرو نداشت ولي عرق جوانمردي او آنطور بود كه مي‌گفت پشت سر او بايد امن باشد از سويي هرودوت مي‌گويد كه كوروش بي‌ميل نبود كه همه راه‌ها را به اروپا باز كند. ماساژت‌ها شاخه‌اي از سكاها بودند كه از اقوام بدوي شمال شرقي بودند و نژاد آنها را آريايي‌ مي‌دانند. گرچه ساسانيان آنها را آريايي نمي‌دانستند از سويي كوروش سران را نمي‌كشت و از خدمات آنها استفاده مي كرد. قانون ماساژت‌ها كه از قانون سكاها استفاده مي‌كردند اين بود كه خوانين يك سري شرايط را اجرا مي‌كردند و زنان بايد در جنگ‌ها شركت كنند. از ويژگي‌هاي ديگر آنها اين بود كه شكارچي بودند و اگر دامداري مي‌كردند به صورت ناپايدار بود و خدمات نظامي مختلفي به ديگران هم مي‌دادند.»‌
كوروش هم مي‌دانست كه ماساژت‌ها قوي هستند ولي او مغرور شده بود زيرا دو سرزمين ليدي و بابل را از پا درآورده بود. اشتباه كوروش كه گفت شبانه مي‌تواند ماساژت‌ها را از بين ببرد موجب كشته شدن خود او شد. كوروش در حقيقت سياستمدار خوبي نبود او ابزار را براي تصرف مصر به دست آورده بود ولي مي‌گفت بايد ابتدا ماساژت‌ها را با خود همراه كند و بعد به دنبال مصر برود.
بر ماساژت‌ها زني حكومت مي‌كرد به نام توميريس كه در حقيقت جانشين شوهرش شده بود او رشادت‌هايي از خود نشان داده بود. او ظاهرا از هر مردي بي‌باك‌تر، هوشيارتر و ... بود. در اين جنگ، كوروش از تجربيات كرزوس استفاده مي‌كرد. كرزوس به كوروش گفت اگر مي‌خواهي با سكاها بجنگي، به تو هشدار مي‌دهم و مواردي را براي كوروش ذكر مي‌كند. كوروش اندكي فكر كرد و گفت چه كنم! كرزوس گفت آنها نبايد به سرزمين تو برسند و اگر هم وارد سرزمين تو شدند نبايد زنده بمانند و در حين جنگ هم بايد سير باشند و بعد كشته شوند. اين روش را خود سكاها به ما آموختند. كوروش پاره‌اي از نصايح كرزوس را قبول كرد ولي كوچك‌ترين مساله‌اي را كه قبول نداشت باعث به وجود آمدن لطمه به آنها شد. توميريس بارها به كوروش گفت كه اين جنگ به صلاح شما نيست و ما كاري به شما نداريم ولي كوروش اصرار مي‌كرد و مي‌گفت من بايد آنجا را تصرف كنم. توميريس هم مي‌گفت كه من نمي‌گذارم تو موفق شوي. گويا كوروش مي‌خواست توميريس را كه زني بسيار زيبا هم بود به حرمسراي خود ببرد. توميريس هم مي‌گفت كه تو من را نمي‌خواهي، فقط سرزمين من را مي‌خواهي.
توميريس پسري داشت كه مي‌توانست جانشين مادرش باشد، در آن زمان معمولا هم اين پسرها را به صف مقدم به جبهه مي‌فرستادند و تفاوتي قايل نبودند. در حين جنگ يكي از كساني كه به اسارت كوروش در مي‌آيد پسر توميريس يعني سپارگاپيس بود. سپاهيان كوروش ناگزير شدند او را شكنجه بدهند و با اين كار باعث خودكشي او شدند. البته ابزار خودكشي او به دست نيامد. وقتي خبر خودكشي او رسيد تمام نيروهاي ماساژتي با تمام قوا و با سرعت و با روحيه‌اي قوي به قلب پارسيان شتافتند و در حين اين نبرد كوروش كشته شد. وقتي خبر مرگ كوروش به توميريس مي‌رسد او دستور مي‌دهد كه مشكي از خون بياورند و او مشك را به دهان كوروش مي‌گذارد. دربار ايران هخامنشي هم منتظر مرگ كوروش نبود و اين نشان مي‌دهد كه بحران سياسي در خانواده‌هاي حكومتي وجود داشته و روي مسايل جامعه اثر گذاشته است. درگذشت كوروش بسياري از معضلات سياسي را به هم زد. جسد كوروش را به پاسارگاد آوردند و در آرامگاهي گذاشتند.
ك

+ نوشته شده در  85/09/05ساعت   توسط کوروش کبیر  |